تبليغاتX
بدون شرح


بدون شرح

ندارد

مینویسم...

صبرکن

صبرکن

شاید دراین سرمای سوزان

شاید نه

صبرکن

من مینویسم

که من می آیم

....

(خ.گ۲/۹/۱۳۸۸)

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 0:19 توسط دختر بهاری| |

آرزو میکنم میتوانستم

به تو نشان دهم که یاد تو در من

تا چه اندازه شیرین است

و تا چه اندازه دوست دارم

که تو را دوست بدارم.

 

(ماری هاسکل)

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 1:32 توسط دختر بهاری| |

اگر عشق فراخواندت برو با او،

گرچه راهش صعب و ناهموار است...

و اگر بر سرت بال افکند تسلیمش شو،

گرچه شاید تیغ نهان

 میان شهپرهایش در جانت بخلد...

و اگر با تو سخن گفت باورش کن،

گرچه شاید آوایش

 رویاهایت را چنان در هم شکند

که

 باد،باغچه را زیر و رو میکند...

 

(جبران خلیل جبران)

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 1:7 توسط دختر بهاری| |

بعداز تمام این باران ها

بعداز برف ها

حرف ها

حرف ها

تو خواهی آمد!!!

...

(میلادتهرانی)

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 1:21 توسط دختر بهاری| |

همان زندگانی که تو را

درزمره محبوب ترین مردان جاویدان قرار داده است،

همان زندگانی حس نزدیک بودن با تو را

در من زنده میکند.

هیچ چیزی در من نمی شکفد،جز

شیرینی این حسی که در من میروید.

آیا خنکی پاییز را حس میکنی؟

دوست دارم تورا گرم در آغوش بگیرم

از آن دورها و دیرین ها...

 

(ماری هاسکل)

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 2:30 توسط دختر بهاری| |


همه چیز حرف شد

کلمه شد

فقط سکوت است

که سکوت باقی مانده است

 


نام تو را در هیچ کجا

نخواهم نوشت

نه در دفتری

و نه بر دیواری

نام تو را به باد

خواهم سپرد

برای پرواز

به چهار سوی دنیا

 


دنبالت گشته ام برای نیافتنت

زیرایکبار تو را ندیده

برای همیشه گم

شده ای

و همچنان دنبالت میگردم

برای...

نیافتنت...


 (بیژن جلالی)

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 1:41 توسط دختر بهاری| |

بادها در گذرند

 

باید عاشق شد و خواند:

باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست

پشت دیوار کسی میگذرد

میخواند:

((باید عاشق شد و رفت 

...

..

.

پشت دیوار کسی میگذرد

میخواند،

((باید عاشق شد و رفت...))

 

(م.آزاد)

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 0:32 توسط دختر بهاری| |

سنگ نیز گواهی خواهد داد

که دوست داشتن

در سرشت انسان است

و سرنوشت انسان است....

 

(اسماعیل خوئی)

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 0:32 توسط دختر بهاری| |

 

نگاه

 

بر شیشه،عنکبوت درشت شکستگی

تاری تنیده بود

الماس چشمهای تو بر شیشه خط کشید

وان شیشه در سکوت درختان شکست و ریخت.

چشم تو ماند و ماه

وین هر دو دوختند به چشمان من نگاه!

 

 ----------------------------------------------------------------------

 

آشتی

 

ای آشنای من!

برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد

تا پرکنیم جام تهی از شراب را

وز خوشه های روشن انگورهای سبز

در خم بیفشریم می آفتاب را...

 

(نادر نادرپور)

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 0:52 توسط دختر بهاری| |

 

افق روشن

 

روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری است.

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمیبندند

قفل افسانه ای است

و قلب

برای زندگی بس است

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر اخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف،زندگی است

تا من به خاطر آخرین شعر،رنج جست و جوی قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه ای است

تا کمترین سرود، بوسه باشد.

روزی که تو بیایی،برای همیشه بیایی

ومهربانی با زیبایی یکسان شود.

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...

ومن آن روز را انتظار میکشم

حتی روزی

که دیگر

نباشم.

(احمد شاملو)

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 0:28 توسط دختر بهاری| |


Design By : Night Skin